تبلیغات
بهترین زندگی - لطفا گوسفند نباشید!
چهارشنبه 30 تیر 1389

لطفا گوسفند نباشید!

   نوشته شده توسط: محمد    

گوسفند زندگی می کند که غذا بخورد و آن را دفع کند.فقط همین.بعد هم اگر قسمتش شد انسان ها او را می کشند و می خورند یا شیرشان را می خورند و از پشمشان استفاده می کنند و از چرمش.
این جناب گوسفند به چیزی جز شکم و زیر شکم فکر نمی کند که البته حق دارد.این تنها راهی است که از طریق آن می تواند برای جامعه ی انسانی مفید باشد.

خلاقیتی ندارد که به کمک آن بتواند کار دیگری کند.فقط چند سالی مصرف کننده است و جنگل ها و مراتع را از بین می برد و بعد به یک تولید کننده ی بزرگ تبدیل می شود که کلی سود از آن عاید قصاب و بزاز و کفاش و... می شود.

عقلی ندارد که فکر کند چگونه به گوسفندان دیگر سود برساند.فطرتی ندارد که بتواند به کمک آن خالقش را بشناسد.خالقش هم از او چنین توقعی ندارد چون او را آفریده تا به انسان خدمت کند!

خصوصیت دیگری هم که دارد این است که کاری ندارد چوپانش کیست.اگر چوپانش عوض شد دنبال چوپان جدید می رود حتی اگر این چوپان گرگینه باشد و با دیدن قرص کامل ماه دخل همه شان را در بیاورد.البته این مشکل خودش نیست چون قدرت اختیار ندارد.

گوسفند های انسان نما(گوسفندینه) چگونه اند؟

خلاقیت دارند،عقل دارند،فطرت دارند،قدرت اختیار دارند و می خورند و می خوابند و... و اگر فرصتی پیش آمد، که نمی آید، خودش،چوپانش، خالقش،جامعه اش،نیاز های جامعه اش و... را می شناسد.

چه کار جالبی! فکر می کنند که چطور راحت زندگی کنند. و زندگی(!؟!)شان؟ صبح از خواب بیدار می شوند، صبحانه می خورند، سر کار می روند که خرج خوردنشان را دربیاورند و اگر هم شد به جامعه خدمت کنند(و خدمتشان بسیار صادقانه است.فکر می کنندچطور مردم را طوری سرگرم کنند که از خودآگاهی بیرون بیایند و چه کنند که مردم از اجتماع دور شوند و در تنهایی و رفاه(!) زندگی کنند.فکر می کنند که چطور انسان را از خودش،از روح جهان، از زیبایی ها، از طبیعت، از ... از... دور کنند. زندگی شان را وقف این می کنند که مردم یادشان برود که در این دامگه حادثه افتاده اند،که مردم یادشان برود که روزی خواهند مرد،که مردم یادشان برود که در منجلاب روزمره گی و روز-مرگی افتاده اند که مردم یادشان برود که... .)بعد از آنجا به خانه می آیند غذا می خورند،به اماکن تفریحی می روند و ورزش می کنندو... و آنقدر خودشان را خسته می کنند که یادشان می رود فکر کنند.شب هم خسته و کوفته...می خوابند.صبح بیدار می شوند،صبحانه می خورند،به مردم خدمت می کنند،استراحت می کنند و... .و فردا هم... و پس فردا ... و روز های دیگر... .

چه زندگی خوب و مرفهی!هیچ چیز خارجی نمی تواند این زندگی را عوض کند.حتی بچه.می گویی چرا؟ این انسان ها برای اینکه از خدمت به مردم و روزمرگی خودشان جا نمانند،برای بچه یک پرستار می گیرند.

پس راه حلش چیست؟خیلی ساده است.حتی ساده تر از اینکه فکرش را بکنی.تنها راه حل فکر کردن به خود قبل از اینکه کاری انجام بدهند است؛که مولوی گفته است:

روز ها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم


برچسب ها: فطرت ، زندگی ، مولوی ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر